داستان زندگی من

خانم مایکبرای پگی اورنشتاین، این یکی از آن کتاب‌هایی بود که برای همیشه نگه می‌دارید و بارها و بارها می‌خوانید. این به او در مورد رویاها، در مورد عشق، و - در یک پیچش داستانی قابل توجه - در مورد شجاعت لازم برای زندگی واقعی آموخت. من اتفاق افتاد در سراسر خانم مایک وقتی کلاس ششم بودم؛ زیر دسته ای از کتاب های کمیک پاره پاره در اتاق برادر بزرگترم دفن شده بود. من به آنجا می رفتم تا مسائل قاچاق کالا را دنبال کنم لمپن ملی، که مادرم اصرار داشت که او از من پنهان کند (که قبلاً کنجکاوی یک روزنامه نگار را داشت، من آن را به عنوان یک چالش در نظر گرفتم). ولی خانم مایک با تصویر روی جلدش از یک دختر پارکی پوش روی سورتمه سگ، مرا متوقف کرد. جیب کتابخانه مانیل، کارت پرداخت آن دست نخورده، مهر سوزان بی. آنتونی، دبیرستان مینیاپولیس که برادرم در آن شرکت کرده بود، بود. به این فکر نکردم که چرا او داستان عاشقانه‌ای را که اولین بار در سال 1947 منتشر شد، درباره دختری 16 ساله خوش‌دوست که با مانتی ازدواج کرده بود، تقویت می‌کرد. با تصور اینکه اگر آن را بکشد، باید آبدار باشد، آن را به سمت اتاقم بردم، زیر درپوش تخت سایبانم لغزیدم و داخل آن فرو رفتم.



35 سال پیش بود. خانم مایک از آن زمان بر بالین من نشسته است - با من از مینه سوتا به اوهایو تا نیویورک و در نهایت به کالیفرنیا سفر کرده است. پس از این همه مدت، با نوارهای لاستیکی و نوار چسب نگه داشته می‌شود، صفحات آن هوازده و گوش سگی شده است. تقریباً سالی یک‌بار آن را برمی‌دارم، صرفاً قصد دارم آن را ورق بزنم، و در نهایت همان‌طور که اولین بار آن را خواندم، غرق می‌شوم. مضامین انعطاف‌پذیری، روح تسلیم‌ناپذیر یک زن، زندگی هدفمند، و انجام این کار با ذوق و شهامت، هنوز مرا به خود مشغول کرده است.

نخ ماجراجویی کلاسیک دخترانه، خانم مایک داستان واقعی کاترین مری اوفالون است، یک دختر بچه قرن گذشته در بوستون، که مبتلا به پلوریت (یکی از آن بیماری های هدر دهنده ادبی که دیگر درباره آن چیزی نمی شنود) به کانادا فرستاده می شود تا هوای تازه را در مزرعه گاو عمویش ببیند. او پس از چند بار دیدن مایک فلانیگان با کوهستان ازدواج می کند و در طبیعت بریتیش کلمبیا به او می پیوندد. با این حال، این یک چیز بی اهمیت نیست: هر لحظه لطیف با تراژدی خنثی می شود، هر پیروزی در دام انفجاری از دست می رود. کتی اعلام می کند که باردار است و کمی بعد آتش سوزی شهر او را فرا می گیرد و خانه اش را ویران می کند و پسر همسایه اش را می سوزاند. در غیاب پزشکان، مایک باید در قطع کردن پای یک مرد (بدون بیهوشی) کمک کند. تنش در میان سفیدپوستان، 'نژادها' و سرخپوستان در حال جوشیدن است. پشه ها مردان را دیوانه می کنند.



هنگامی که دو فرزند خود این زوج به دلیل دیفتری (بیماری که اگر به تمدن نزدیک‌تر زندگی می‌کردند قابل درمان بود) از بین می‌روند، کتی از بین می‌رود. او مایک را ترک می کند تا به بوستون بازگردد. اما کشور خشن، به اندازه عشق شوهرش، او را تغییر داده و در نهایت او به عقب برمی‌گردد. آنها فرزندان دوستان خود را به فرزندی قبول می کنند (که آنها نیز در اپیدمی جان باختند) و دوباره شروع می کنند، زیرا می دانند که ممکن است این خانواده را نیز از دست بدهند. در صفحه آخر کتاب، کتی به سختی 19 سال سن دارد.



به عنوان یک دختر، از اراده کتی الهام گرفتم. اوایل دهه 1970 بود، و جنبش فمینیستی در حال سقوط بود به انتظارات سنتی که من با آنها بزرگ شده بودم. می‌دانستم که چیز متفاوتی برای خودم می‌خواهم، و حتی اگر مطمئن نبودم که چه چیزی می‌تواند باشد، مشکوک بودم که مانند کتی از خانواده و جامعه‌ام رهایی پیدا کنم. او از قراردادها و مادرش سرپیچی کرده بود و همه چیزهایی را که می دانست، شاید برای همیشه، برای آینده ای مشکوک پشت سر گذاشته بود. درست است، او به سادگی مرد خود را دنبال می کرد (نام کتاب نیست خانم کتی، گذشته از همه اینها). اما با توجه به پارامترها و ویژگی‌های آن زمان - قبل از ملاقات با مایک، او هرگز حتی شلوار هم نمی‌پوشید - کار او یک اقدام رادیکال بود. من می‌خواستم آنقدر بی‌باک باشم، آنقدر به اعتقاداتم اعتماد داشته باشم، و حاضر باشم زندگی‌ای را با شرایط خودم بسازم. وقتی پدرم به من هشدار داد که هرگز به عنوان نویسنده نخواهم شد، در 21 سالگی به کتی فکر کردم. زمانی که بدون پول در بانک کار روزانه ام را رها کردم، به کتی فکر کردم. کتی بود که وقتی به سانفرانسیسکو نقل مکان کردم، جایی که روحی را نمی شناختم، به آن فکر کردم.
در اواخر دهه 20 سالگی، با شکوفایی حرفه ام، جذابیت کتاب برای من تغییر کرد: اکنون بیشتر با مشارکت پرشور و مشارکتی که کتی و مایک تشکیل داده بودند، جذب شدم. من امیدوار بودم که جفت روحم را پیدا کنم، کسی که مرا، قلب و ذهنم را درگیر کند. وقتی آن مرد را پیدا کردم، فقط برای اطمینان، او را خواندم خانم مایک در شب های دیروقت و تنبل در رختخواب من متوجه شدم که داستان کمی schmaltzy بود، به تصویر کشیدن آن از مردم بومی اغلب مشکل ساز. اما خوشبختانه - برای او و همچنین من - او آن را پشت سر گذاشت. او کتاب را با کتاب مورد علاقه خود مقایسه کرد، جود مبهم، داستان دیگری از پشتکار تقریباً غیرقابل توضیح.

نمی‌گویم اگر کتاب مورد علاقه‌ام را دوست نداشت با او ازدواج نمی‌کردم، اما مطمئناً این توافق را قطعی کرد.

خانم مایک هنگامی که 60 سال پیش منتشر شد، با فروش بیش از یک میلیون نسخه در سال اول، شور و هیجانی ایجاد کرد. از آن زمان، به طور مداوم در چاپ بوده است، هرچند اغلب به سختی. فکر می‌کردم نویسندگان آن، تیم زن و شوهر نانسی و بندیکت فریدمن، مدت‌هاست که مرده‌اند. حتی اگر در سال 1947 30 سال سن داشتند... خوب، شما حساب کنید. با این حال، آنها تأثیر عمیقی بر زندگی من گذاشته بودند، من فکر می کردم زندگی آنها چگونه بوده است. بنابراین یک بعدازظهر در پاییز سال 2002، نسخه معاصر ورود مخفیانه به اتاق خواب کسی را انجام دادم: آنها را در گوگل جستجو کردم. بلافاصله، مقاله‌ای در روزنامه‌ای پیدا کردم که در مورد شیوه زندگی تازه‌ای به کتاب‌های بسیار محبوب اما مبهم از طریق Amazon.com بود. خانم مایک مثال الف بود. ده‌ها نقد از خوانندگان - بیشتر از سوی زنانی مانند من که در نوجوانی داستان را ارزشمند می‌دانستند - باعث انتشار مجدد بزرگی شده بود. جالب هست. اما موارد دیگری هم وجود داشت: فریدمن ها برای داستان مصاحبه شده بودند. مصاحبه شد! یعنی زنده بودند. و نه تنها آنها زنده بودند، بلکه در یک تصادف معجزه آسا، خانه آنها در فاصله کوتاهی از خانه من بود. انگار سرنوشت بود من به سرعت یک نامه از طرفداران را منتشر کردم که توضیح می داد کتاب آنها برای من چه معنایی دارد - شانس داشتن تأثیری مشابه حتی بر یک خواننده، به همان اندازه، دلیل نویسنده شدنم است - و پرسیدم که آیا می توانم آنها را ملاقات کنم. در عرض چند روز دعوت به چای دریافت کردم.

در آن زمان، من و شوهرم ده سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم، پنج سال آخر آن - با بدبختی بیشتر - برای بچه دار شدن سپری شده بود. ما سه بار سقط جنین، ماه‌ها رابطه جنسی بی‌روح، آزمایش‌های تهاجمی، قرص‌ها و واکسن‌ها، دو دوره لقاح آزمایشگاهی با استفاده از تخمک‌هایم و سومی با استفاده از تخمک‌های دوست داشتم. هیچ چیز کار نکرده بود. در طول راه، به نظر می رسید توانایی احساس شادی را از دست داده بودم. شوهرم عصبانی بود که لطافتش نتوانست آن را بازگرداند. حالا وقتی دوباره می خوانم خانم مایک قبل از بازدید از نویسندگان آن، این تراژدی ها برجسته بودند، هزینه اراده کتی. من خودم را در غم از دست دادن او شناختم، راهی که درد ظرفیت عشق او را از بین برد. من نیز رویای این را داشتم که از جای دیگری شروع کنم و انتخاب‌های متفاوت و شاید مطمئن‌تری داشته باشم. حتی پناهگاه همیشگی من - کارم - رنج بود. چگونه می توانم به غریزه خود به عنوان یک نویسنده، به عنوان ناظر طبیعت انسانی اعتماد کنم، در حالی که زندگی خود را به هم ریخته بودم؟

نمی دانم از فریدمن ها چه می خواستم. کمی حواس پرتی، شاید یادآور زمان بهتری باشد. من مشتاق بودم که از آنها سؤال کنم که بعد از صفحه آخر کتاب چه اتفاقی برای کتی و مایک افتاده است. آیا اوضاع خوب پیش رفته بود؟ آیا آنها خوشحال بودند؟ آیا بعد از این همه غم، آرامش پیدا کرده بودند؟ احساس کردم شخصاً روی پاسخ‌ها سرمایه‌گذاری کرده‌ام - شاید خیلی سرمایه‌گذاری کنم.
نانسی فریدمن که در آن زمان 82 سال داشت، در خانه اش با من ملاقات کرد. زنی قد بلند و لاغر اندام، خودش را مانند هنرپیشه ای که برای آن تربیت کرده بود، نگه داشت. موهایش سفید دراماتیک بود، ابروهایش بالای چشمان آبی کمرنگ تیره بود، صورتش پهن و پر جنب و جوش بود. زیبایی در خطوط صورت او بهترین استدلالی بود که تا به حال علیه بوتاکس دیده بودم. جوری با من احوالپرسی کرد که انگار دوستان قدیمی هستیم. بعداً متوجه شدم که رویکرد فریدمن‌ها به همه چیز کاملاً دریچه گاز بود - در طول خواستگاری آنها که تقریباً به طور کامل از طریق پست انجام می شد، بندیکت در بالای نامه اول خود 'صفحه 40' را نوشت، گویی آنها قبلاً وسط بودند گفتگو. نانسی به من می‌گفت: «تو باید چنین مردی را دوست داشته باشی». در آن زمان آنها 61 سال ازدواج کرده بودند.

بندیکت روی کاناپه اتاق نشیمن، رو به پنجره ای بود که مشرف به کانالی بود که پر از قایق های پارویی و پرندگان آبی بود. در 83 سالگی، او در راه رفتن مشکل داشت، اگرچه شما هرگز آن را نمی دانستید. او با تکیه دادن به پشتی صندلی های استراتژیک راه خود را در سراسر اتاق طی کرد. با این حال، ذهن او همچنان زیرک بود: او به تازگی کار روزانه خود را بر روی یک کتاب غیرداستانی به پایان رسانده بود. نجات آینده، او آن را به عنوان یک خواهش برای خیر بشریت توصیف کرد که به جای مشاجره بر سر اشتباهات گذشته، روی آینده نگری متمرکز شود.

بندیکت بلافاصله به من گفت: «آنچه در مورد داستان کاترین فلانیگان برای ما جذاب بود، این بود که چگونه داستان ما به موازات آن بود.» او و نانسی در سال 1939 برای مدت کوتاهی در لس آنجلس با هم آشنا شده بودند. او یک جوان 19 ساله بود که قصد داشت به نیویورک نقل مکان کند. اما پس از چند ماه دور زدن در برادوی، تشخیص داده شد که او به یک عفونت قلبی کشنده (که اکنون با آنتی بیوتیک قابل درمان است) مبتلا شده است که مجبور به عقب نشینی به زادگاهش شیکاگو شد، جایی که او در رختخواب محبوس شد. بندیکت او را در آنجا دنبال کرد و با اینکه او را تنها پنج بار دیده بود، پیشنهاد ازدواج داد. نانسی گریه کرد. پدرش که پزشک بود، توضیح داد که او احتمالاً سه ماه زنده نخواهد ماند. بندیکت اهمیتی نداد. او گفت: 'من فقط باور نمی کردم که او بمیرد.' همچنین، من احساس کردم حتی اگر فقط سه ماه باشد، ما سه ماه فرصت داریم. بهتر از دراز کشیدن در رختخواب و خیره شدن به سقف است.

مانند مایک که از جعبه ها و پتوهای خز برای کتی تختی بر روی یک سگک درست کرده بود، بندیکت صندلی بالش را تا کرد - یک ماشین کانورتیبل با یک چتر ساحلی برای سقف - تا قبل از رفتن به غرب برای عروسش صندلی بسازد. ماه عسل آنها سال‌ها، ابتدا در شیکاگو و بعد در لس‌آنجلس، نانسی را از هر پله‌ای بالا می‌برد. او گفت: 'او نمی توانست راه برود.' از سوی دیگر، او همیشه پر از زندگی بود.

و مانند کتی، نانسی هرگز دکتر دیگری را ندید. بندیکت خودش از او مراقبت کرد. سه ماه به شش، تبدیل به یک سال، تبدیل به هشت شد. به آرامی، او بهبود یافت. زنی که هرگز نباید سال 1942 را می دید، اکنون چهار نوه دارد. او بهبودی خود را مرهون عشق بندیکت می‌داند - «او مرا به زندگی بازگرداند، او واقعاً انجام داد» - و به خانم مایک، که با هم از بستر بیماری او نوشتند. می‌توانستم از همه‌چیز عاشقانه غمگین شوم.
پس از مرگ مایک فلانیگان، در 40 سالگی، بر اثر پارگی آپاندیس (یکی دیگر از فقدان قابل پیشگیری، به نظر من بد شد)، کتی به لس آنجلس رفت و سعی کرد داستان خود را به سینما ببرد. هیچ کس نیش. اما یک مامور او را به فریدمن ها معرفی کرد، که فکر می کردند زندگی او ممکن است چیزی از ادبیات باشد ( خانم مایک در نهایت برای صفحه نمایش اقتباس شد. فیلم واقعاً وحشتناک است). آنها او را به آپارتمان کوچکشان دعوت کردند، یک گاراژ تغییر کاربری یافته در جایی که زمانی ملک مری پیکفورد هنرپیشه بود و دو روز را صرف گوش دادن به صحبت های او کردند. بندیکت به یاد می آورد: «ما از داستان او مسحور شدیم. اینجا این دختر بود، بسیار جوان، ناتوان – اما مایل به عاشق شدن، واقعا عاشق شوید، عاشقانه، بدون توجه به هیچ چیز دیگری. این عزم ما را برای زندگی بدون توجه به ابرهای موجود در افق، تقویت کرد.

حسش را می دانستم. آیا هیچ یک از فرزندان آنها زنده ماندند؟

نانسی سرش را تکان داد. نه. آنها یک دختر هندی را به فرزندی پذیرفته بودند. اما نه آنهایی که در کتاب هستند. من آنها را در خواب دیدم.

حتما گیج به نظر می رسیدم. خانم مایک بندیکت توضیح داد که یک رمان است.

'به رمان ؟ شکمم فشرده شد من یک حس ناگهانی و تقریباً فیزیکی جابه‌جایی را حس می‌کردم، همانطور که مثلاً اگر در سن 45 سالگی متوجه می‌شوید که مادرتان در واقع خاله‌تان است، احساس می‌کردید. من زندگی ام را بر اساس این کتاب بنا کرده بودم. این بخش اصلی هویت من بود. به عنوان یک کودک 11 ساله، هر کلمه را به عنوان انجیل پذیرفته بودم. هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که این فرض را زیر سوال ببرم. اکنون به نسخه کتابخانه باستانی خود نگاه کردم، که با خود آورده بودم: مطمئناً، قرمز اف به پهلو چسبانده شده بود که نشان می دهد باید در قسمت داستان قفسه بندی شود.

اما آیا او واقعاً در آن شهری زندگی می کرد که سوخت؟ پرسیدم صدایم بلند شد.

نانسی گفت: بله.

بندیکت گفت: نه.

آره؟ نه؟ کدام بود؟ مطمئنم که به همان اندازه که احساس می کردم حیرت زده به نظر می رسیدم. بندیکت با قاطعیت اضافه کرد: «آنچه که حقیقت دارد روحیه اوست. او فردی بود که از هیچ چیز نمی ترسید و حاضر بود هر چیزی را به عهده بگیرد. و مهم‌ترین صحنه‌ها - برای مثال، وقتی مایک را ترک می‌کند و به بوستون بازمی‌گردد - ما آن را اختراع نکردیم. اما ما همچنین حساب او را در مورد چیزها بررسی نکردیم.
بخشی از من می خواستم همان موقع به خانه بروم و سعی کنم داستان را دوباره دنبال کنم و مسیر فلانیگان ها را در شمال دنبال کنم. من می توانم در شهر Grouard در گوگل جستجو کنم. یا نام مایک را در سوابق پلیس سواره سلطنتی کانادا جستجو کنید. اما حتی وقتی جستجوی خود را ترسیم کردم، متوجه شدم که نتایج آن بی ربط خواهد بود. خانم مایک شاید نقش کمتری در زندگی من ایفا می کرد اگر می دانستم حداقل تا حدی ساختگی است. اما کتی - واقعیت، اختراع، نماد - زمانی که من بیشتر به او نیاز داشتم آنجا بود. و اگر هنوز به مدرکی نیاز داشتم که افراد واقعی و معمولی می‌توانند زندگی‌های جسورانه و غیرمتعارف را انتخاب کنند، تنها کاری که می‌کردم این بود که به فریدمن‌ها نگاه کنم که داستانشان به اندازه داستان کتی جذاب بود – شاید بیشتر. آن‌ها کاملاً زندگی کرده بودند، چیزهای زیادی را تجربه کرده بودند، با نام‌های بزرگ روزگارشان تداخل داشتند. نانسی نقش ژولیت را در نمایشنامه شکسپیر بازی کرده بود که توسط فنچون و مارکو، تیم رقص خواهر و برادری که کار سید کاریس، جودی گارلند، دوریس دی و بینگ کراسبی را آغاز کرده بودند، به صحنه برده بود. خود ایگور استراوینسکی او را برای رقصیدن انتخاب کرده بود پتروشکا او زیر نظر کارگردان مکس راینهارت تحصیل کرده بود.

در همین حال، پدر بندیکت، دیوید، شخصیت بیبی اسنوکس را برای فانی بریس خلق کرده بود، یک آهنگ موفق در برادوی نوشته بود و نویسنده اصلی برنامه رادیویی ادی کانتور بود. زمانی که بندیکت در سن 13 سالگی برای رقص مدرسه به قرار ملاقات نیاز داشت، پدرش سعی کرد او را با کولی رز لی ملکه بورلسک (که از وضعیت مخمصه پسر مطلع شد، پاسخ داد: 'خب، برای پسر دیو...' و یک سینه از سوتین بیرون آورد؛ بندیکت این فرصت را دنبال نکرد).

دیوید زمانی که بندیکت 16 ساله بود درگذشت و بدهی های قمار را به جای گذاشت که باعث ورشکستگی خانواده شد. آنها آپارتمان برج خود را در ساختمان شیک برزفورد منهتن ترک کردند (این واحد اکنون متعلق به ستاره تنیس جان مک انرو است) و بندیکت، بزرگ‌ترین سه نفر، برای کمک به خانواده، مدرسه را رها کرد. او روزها برای یک آکچوئر کار می کرد و شب ها و آخر هفته ها فیلمنامه می نوشت. در نهایت، او به عنوان یک نویسنده جوان در فیلم برادران مارکس مشغول به کار شد. در سیرک و راهی لس آنجلس شد. او برای میکی رونی، باب هوپ، جیمی دورانته گیج نوشت. او 12 سال را با نمایش اسکلت قرمز، با آن از رادیو به تلویزیون رفت و قسمت هایی از آن را نوشت مریخی مورد علاقه من و نمایش اندی گریفیث. او و نانسی در نوشتن هشت کتاب با یکدیگر همکاری کردند. آن‌ها هنوز ساعت‌ها در روز در کنار هم کار می‌کنند، بندیکت روی مانیفست بشردوستانه‌اش و نانسی روی یک رمان.

نانسی در اولین ملاقات گفت: «درباره زمانی که با هوارد هیوز ملاقات کردی، به او بگو، و من با تعجب به این که چگونه مرد عجیب و غریب معروف به بندیکت دستور داد دوش بگیرد، خودش را با الکل مالش دهد و سپس دوباره قبل از ملاقاتشان دوش بگیرد، گوش دادم. این حکایت خوبی بود، اما من بیشتر تحت تأثیر قرار گرفتم که در 44 سالگی، با سه فرزند و یک همسر، بندیکت از دستمزد هالیوود خود - با برکت نانسی - کنار رفت تا رویای اولیه را دنبال کند، رویایی که رها کرده بود. وقتی پدرش درگذشت: تحصیل در ریاضیات پیشرفته. او در دانشگاه UCLA ثبت نام کرد و در نهایت دکترای منطق ریاضی گرفت و به مدت 35 سال در کالج Occidental در لس آنجلس تدریس کرد. مرد شجاعت داشت که در میانسالی خود را دوباره اختراع کند و از اینکه پشیمان بر او حکومت کند امتناع کرد. شاید، فکر کردم، من هم بتوانم این کار را انجام دهم.
نانسی و بندیکت کل خود را خرج کردند خانم مایک سرمایه‌ای بادآورده در خانه‌ای در اقیانوس آرام که توسط معمار ریچارد نوترا طراحی شده است - فقط برای دیدن خانه که در اثر لغزش گل به شدت آسیب دیده است. خانه دوم در مالیبو در آتش سوخت. گاه در طول سالها، آنها بی پول بودند. زمانی که بچه‌هایشان جوان بودند، بندیکت مجبور شد تا زمانی که کار نویسندگی به پایان برسد، به کافه مراجعه کند. هیچ کدام آنها را ناراحت نکرد. به عنوان فرزندان رکود بزرگ، هرگز به ثروت یا ثبات اعتماد زیادی نداشتند. بندیکت گفت: «یکی از چیزهایی که از همه آن یاد گرفتیم جشن گرفتن خبرهای بد بود. 'اگر کتابی رد شد یا مشکلی پیش آمد، شما بیرون بروید و یک مهمانی بگیرید.'

نانسی افزود: «خبر خوب، به هر حال تو خوشحالی». اما خبر بد، شما باید یک شام عالی داشته باشید و پاشنه های خود را بلند کنید.

او ادامه داد: من و بندیکت دوره های سختی را پشت سر گذاشته ایم. و ما همیشه با مشکلات جدی و ترسناک روبرو بودیم. اما من یک نظریه در مورد شجاعت دارم. فکر نمی‌کنم لحظه شجاعت باشد وقتی که آدرنالین شدید باشد. شجاعت چیزی سطحی است، نوعی نیرویی که شما را حفظ می کند. و این چیزی است که برای رویارویی با چیزهای دشوار، برای گذراندن آن با موفقیت از زندگی لازم است.

شاید نانسی درست می گفت. وقتی همه چیز خوب پیش می رود، به راحتی می توان به دلیل خرد و شجاعت خود به خود تبریک گفت. چالش این است که به خودتان، کارتان، ازدواجتان، دلتان اعتماد کنید، در حالی که اینطور نیست. مانند کتی فکر می کردم که تصرف سرنوشت و یافتن عشق واقعی از من در برابر درد، بدشانسی، اشتباهات، شکست محافظت می کند. من به وضوح نکته کتاب را از دست داده بودم. آن چیزها قابل اجتناب نیستند. آنها در واقع نشانه یک زندگی غنی هستند.

یک ملاقات با نویسندگان مورد علاقه من سال ها مبارزه را پاک نکرد. هنوز شب‌های زیادی در خانه ما در کالیفرنیا وجود داشت که جو به اندازه هوای یوکان سرد بود. اما با گذشت زمان، به خصوص پس از تولد دخترمان، من و شوهرم راه برگشت به یکدیگر را پیدا کردیم، درست مانند کتی و مایک. تابستان گذشته، پانزدهمین سالگرد خود را جشن گرفتیم و این مناسبت را با بازخوانی جشن گرفتیم خانم مایک این بار، قدردانی جدیدی از پایان تلخ و شیرین احساس کردم - شجاعت این زوج برای بخشش و جهش ایمان آنها در آشتی. از شوهرم پرسیدم چه چیزی از کتاب برداشته است؟ او با لبخندی نیمه گفت: 'این آسان است.' 'زندگی سخت است. اما عشق قوی است.

من از قبل برنامه هایی برای بازخوانی بعدی ام دارم: چند سال دیگر، با دخترم در رختخواب غوطه ور می شوم. شاید خانم مایک کتابی نخواهد بود که زندگی او را تغییر دهد. اما وقتی او داستان کتی را می شنود، و به خصوص اینکه چگونه داستان من را تحت تأثیر قرار داده است، امیدوارم برای یافتن کتابی که می تواند الهام بگیرد.

مقالات جالب